یک سال و نیمگی عشقم، دنیای 18 ماهگی

سلام

شاید بعضی چیزایی که مینویسم تکراری باشن... ولی خب به این معناست که آقا رایان هنوز همون کارا رو انجام میده

- کوچولوی خونم خیــــــــــــلی تغییر کرده... شیطون شده... بیقرار شده... شبا دو بار بیدار میشه و هوار میکشه... لپاش قرمز شدن (فکر کنم دندون درمیاره)... دائم جیغ میکشه و گریه میکنه و اعصاب مصاب نداره!!!

- کار ِ موردِ علاقه ی جدیدش : تُف کردن!!! هر چی هم دعواش میکنم فایده نداره و میخنده

- موهای مرا به هوای بازی بی رحمانه می کِشَد :-(

- وروجکم کفشامونو از توی جاکفشی در میاره و جفت میکنه و دستگیره ی در رو میگیره(یعنی یالا بریم بیرون)

- بیشترین حرفی که میزنه: گیـروو گیـروو گیـروو!!!!!!! با عرض معذرت معنیشم نمیدونیم... اختراع خودشهصبح تا شب هم عین پنجعلی توی سریال پایتخت که میگفت "نـــَقــــی"، میگه "آآآآآبــــوو"... این نیز مبهم است

- دنیا از نظرِ پسر کوچولوی من تاچه! تلویزیون، قطره های بارون روی شیشه ی ماشین، گل های فرش، کلاً همه چی رو با انگشت اشاره کلیک میکنه!... دقیقاً همیشه انگشتش عیــنِ همین عکسه... حتی گاهی پای من رو هم کلیک میکنه :-))

- بچم عشقِ موبایله... بازیِ Bug Builder رو هم خوب بازی میکنه و خیلی دوستش داره...یه حشره ست که تخم میذاره، رایان باید تخم رو بشکنه و به جوجه غذا بده و دهنشو بشوره و ازش عکس بگیره... برای حشره ی بعدی که رنگ و ظاهرش فرق داره هم باید همینکارها رو انجام بده

- وزنش 10.900 شده، قدش رو نمیدونم... باید اندازه بزنم

- واکسن 18 ماهگی رو هنوز نزده... تعطیلات بود... یه بار هم که رفتم واکسن 1 سال و نیمگی رو نداشتن

- پسرم کوبیده دوست داره!!!

- به شیر میگه: دی ی ی ی ی ی (حرف D انگلیسی)

- مثلِ همه ی نینی ها پارک رو دوست داره... همزمان با تاب سواری به نینی های دیگه نگاه میکنه اما اصلاً باهاشون همبازی نمیشه... اگه هم احیاناً چیزی ازش بگیرن به زور پس میگیره و اگه موفق نشه گریه میکنه و عصبانی میشه

- تعصبِ عجیبی به گوشی بابا داره... البته تعصب به معنای احساسِ مالکیت!!!! مالِ خودشه و صاحب اصلی گوشی حق نداره به گوشی دست بزنه

- هووورا میکشه (اِی ی ی ی)... مخصوصاً وقتی توپ رو پرت میکنه...

- خیلی خوب ارتباط برقرار میکنه... فهمیده تر شده... واکنشش توی بازی ها متفاوت شده... جواب میده... گاهی خودش شروع کننده ی بازیه... کلاً تعاملِ خوبی داره

- اتل متل توتوله رو دوست داره... گاهی دو دستی به پاهاش میزنه و شعرشو مـــثـــلاً میخونه :-))

- دست زدن و هـــِـــی گفتن رو خیـــلی دوست داره

- دوباره توی تختش میخوابه... البته برای اینکه نترسه توی اتاقش میشینم تا وقتی خوابش ببره... رایان هم هر 5 دقیقه بلند میشه منو چِک میکنه... وقتی مطمئن میشه که هنوز اونجا نشستم روی تخت ولو میشه و بالاخره خوابش می بره

- وقتی میگم: پـــیــــــشی؟؟؟ میوووو میوووووو...بدو بدو میره عروسک پیشی رو میاره تا با سرِ گربه قلقلکش بدم

- فیلمای خودشو با علاقه نگاه میکنه، جاهایی که توی فیلم قهقهه میزنه دوباره همزمان با فیلم از خنده ریسه میره :-))))

- بالاخره به پرتقال علاقمند شد

- حرفای عجیب غریبِ زیادی میزنه و موقعِ حرف زدن زبونشو به جهت های مختلف می چرخونه... گاهی مثلِ ژاپنی ها حرف میزنه

- یه بار که توی ترافیک گیر کرده بودیم و هوا بارونی بود، شیشه ها بخار گرفته بودن... جالبه که رایان از فرط خستگی روی شیشه خط خطی کرده بود... عکسشو فعلا رو سیستم ندارم... بعد ویرایش میکنم میذارم

- همیشه با ضبط ور میره... پریروز دستش به رادیو خورد و صدای برفک اون هم بلـــــــــــــــــــند حسااااابی ترسوندش... طوری که حتی فرصت نکرد بلند شه و بدوئه... همونطوری چاردست و پا با گریه فرار کرد و از دور به ضبط زل زد :-))))

___________________________________

خیلی وقته از اینجا بکاپ نگرفتم... تمامِ این پست ها محضِ یادگاری و اینکه یادم نره که شیرینِ مامان هر ماه چه کارهایی رو میکرده نوشته میشن... توی دفتر نوشتن(اون هم اینقدر طولانی) خیلی سخته!!!

فعلاً همین 2 تا عکس رو امشب گرفتم... بقیشون توی گوشی هستن... سرِ فرصت آپلود میکنم

مرسی که میاید و اینقدر مهربونید

/ 5 نظر / 20 بازدید
sweetdays

من تعجب می کنم چقدر کارای کوچولوها شبیه همه واقعا! یعنی مرحله به مرحله کارای مثل همو انجام میدن! عزیز دل من رایان جون واقعا آقا شده ها دیگه مردونه مردونه شده!

persian mom

رایان عزیزم ماشالله چقدر کارات شیرینه ، قربونِت برم[ماچ][ماچ][ماچ] ارمیا هم وقتی میترسه همونطوری چهاردست و پا فرار میکنه وای خیلی خنده دار میشن[نیشخند] اخی اون کلاه فندقیشو یادته عکسشو گذاشته بودیییییییییییییییییی.. انگار همین دیروز بود تو دلمون بودن[قلب]

آلما

سلام به مامان رایان جون و یه سلام بهاری به رایان جون!! چطورید؟؟خوبید؟؟خییییلی دلم واستون تنگ شده بود یه روز در میون به وب سر میزدم و خبری از مطلب جدید و عکس نبود!! تا اینکه امروز اومدم!!ومطلب و عکس های بسیار زیبا و جالب رو دیدم!!بازم تبریک میگم!! واااااااای عزیزم رایان جون!!خانمی نگران نباش بچه خواهر من هم تقریبا هم سن آقا رایان هس... بچه ها توی این سن که میرسن چیزای زیادی رو یاد میگرن و نسبت به محیط اطرافشون آشنا ترمیشن خیییییلی واکنش نشون میدن!! ( حالا کجاشو دیدید؟؟؟؟؟[[چشمک] بد تر از اینها هم میشه) ولییییییی اصلا نگران نباش بچه هر چه وجورجه کنه بهتره(من عاشق بچه هایی هستم که خییلی وجورجه میکنن) خیییلی خوشحال شدم که دوباره به وب زیباتون سر زدم و عکسهای جدیدی رو از آقا رایان دیدم!!بازم میگم عکس های بیشتری رو از رایان جون بذارید!! ممنون!!!از طرف من آقا رایان رو ببوسید!![ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

مریم

الهی قربون قد و بالاش برم من.... اگه بدونی چقد خوابشو میبینم که باهم بازی می کنیم حسی که الان به اومدن خواهرزادم دارم رو دو سال پیش تجربه کردم.

مامان رایان

عسیسسسسسم ....رایان هم شدیدا از صدای برفک فرار میکنه و کنترل اگه دستش باشه میندازه همونجا زمین و چهاردست و پا و ....قربونشون