1 سال و نیمگی پرنس کوچولوی من+ آشتی با آب

- پسریم از نوزادی عادت داره بغلم قایم بشه و بخوابه، اما این چند ماهی که تنها میخوابه دستش رو روی صورتش میذاره... خیلی دلم می سوزه و ناراحت میشم... بخاطر همین هفته ای چند بار توی بغلم می خوابونمش

- 19 فروردین واکسن 18 ماهگی رایان رو با 12 روز تاخیر زد... اول واکسنِ بازو رو زدن که طفلکم حسابی شوکه شد و دل من لرزید، دومی رو توی رونِ پای راستش که واکسنِ ثلاث بود... همش نگران بودم که بعد از 3 ساعت باز پادرد بگیره که خداروشکر از 10 صبح تا 11 شب همه چی خوب بود که یهو سرعتِ دوییدن پسرکم کم و چشماش بیحال شدن، بدنش هم داغ شد... شام خورد و سریع شربت بروفن بهش دادم و شیر و لالا... تا صبح خیلی راحت خوابیدروزِ بعدش که امروز هستش، پا درد داره که پسرِ قوی مامان داره باهاش مقابله میکنه و تسلیم نمیشه... خیلی آروم و آهسته قدم برمیداره و زیاد به پای راستش فشار نمیارهوقتی اینجوری میبینمش دلم هُری میریزه... دقیقا مثل موقعی که ماشین با سرعت از روی پل پایین میاد و تهِ دل خالی میشه... کمی بغض میکنم و از خدا میخوام اگه دردی هست به من بده و عوضش پسر کوچولوم اصلاً اذیت نشه و زجر نکشهدیگه واکسن تمــــــــــااام تا 6 سالگی ایشالا

- راستی برای واکسن 18 ماهگی استامینوفن به خوبی شربت ایبوپروفن نیست... به پسریِ 11 کیلوییم 3 میل شربت بروفن میدم (هر 6 ساعت)- قد رایان 87 ... وزن 10.900- توی آشپزخونه مشغول بودم که بابا ذوق زده گفت: دیدی رایان چیکار کرد؟من: نه! -: داشتم یه چیزی رو تعمیر میکردم، رایان با فاصله ی تقریبا 1 متر پشتِ سرم وایساده بود و هواااار میکشید و صداهای عجیب غریبی درمیورد! نگران شدم برگشتم زودی نگاهش کردم، دیدم یه پیــچ که دستش بود رو نشونم داد و دِ بدوووووو... با نهایتِ سرعت و کلی جیغ و هیجان سمتِ اتاقش دویید و منم دنبالش تا پیچ رو ازش بگیرم!!!

رایانی وروجکم پیچ رو عمداً برداشته بود و بابا رو صدا میزد که "اگه میتونی بیا بگیرش" =)))- بازی جدید من و رایان: (بَــــــچـــّـــه) رو با حالتِ عطسه میگم، و شازده از خنده ریسه میره! بعدش اون هم میگه (اَ اَ اَتِـّــه) تا مثلا منم مثلِ خودش غش غش بخندم

- دقیقاً از 2 روز قبل کاملاً خودجوش به کتاب علاقمند شده... ساعت ها توی تختش میشینه و کتاب هاش رو خیلی آهسته و با احتیاط ورق میزنه... هیـــچی هم نمیگه! خیلی هم مواظبه که پاره نشن... وقتشه توو فکرِ هدیه های مفید از این دست باشم... پیشنهاد دادم براش اولین کادوی فرهنگی که به صورتِ کاملاً رسمی با کاغذ کادو و کارت تقدیم میشن بگیرم... که گرفتم

-  علایق و ترسِ این وروجک ها اصلاً معلوم و ثابت نیستن... مثلاً رایان دیگه از درِ دسشویی و حموم نمیترسه! تا همین چند روز قبل تا سمتِ درِ سرویس بهداشتی و حمام میرفتم دادش هوا میرفت و شرشر اشک میریخت که نجاتم بده و اجازه نده برم اونجایی که آب هست چون ممکنه غرق بشم!!!!!!!!!چند روزیه که وامیسته دم در و به دست و صورت شستن من در کمالِ آرامش و البته تعجب نگاه میکنه... دیروز هم فقط یه پاش رو گذاشت توو! اون یکی برای فرار کردن بیرون بود هنوز :-))))) من هم هیچ اصراری نمیکنم و اجازه میدم خودش کم کم با آب آشتی کنه

- منتظرم هوا کمی گرم بشه تا یه ظرفِ بزرگ آب براش بیارم توی اتاق تا خودش اسباب بازیاشو حموم کنه... شاید اینجوری وحشتش از آب بریزه

- امروز که عکسِ پایین رو ازش میگرفتم اولش فقط انگشتش رو به گلبرگ ها کشید و کاری به کارشون نداشت، اما یهو جوگیر شد و چند تا گلبرگ رو کــَـند، بعدش پشیمون شد و دونه دونه گلبرگ های ریخته شده رو گذاشت روی گلا، به خیالش سرجاشون گذاشته =)) بهش یاد دادم گل ها رو ناز کنه، اما هر نازی که میکرد 10 تا گلبرگ می ریخت زمین!!!!!!!!!!!!!

- متاسفانه توی آموزشِ صحبت کردن آدم با حوصله ای نیستم... از اینکه یک کلمه رو 10 بار تکرار کنم بدم میاد و از صدای خودم هم کلافه میشم! برعکسِ خاله بزرگه ی رایان که بی نهایت حوصله میکنه و وقتی پیششون بودیم رایان چند کلمه صحبت میکرد... مثلا میگفت "سلام علیکم" 

دیروز 1 بار به رایان جونم گفتم (کتاب)... آناً گفت (تِـتـا)اما همون 1 بار بود چون نه من و نه رایان هیچکدوممون تکرارش نکردیم :-))منتظرم خودش به موقعش شروع به صحبت کنه و تمایل نشون بده- عاشقِ تلفنی حرف زدنه... 1 ماه پیش با مامانم تلفنی صحبت میکردم و طبقِ عادت موقعِ حرف زدن قدم میزدم و میگفتم (خب؟ خب؟)... دیدم رایان هم دستش روی گوششه و دقیقــــــــــاً پشتِ سر من راه میره و میگه: (آ؟ آ؟) =)))))- به تف کردن علاقه داره! بلند میگه (تـــِــه - tttehhhh) و یه عالمه تف رو تا 1 متر جلوتر پرت میکنه بیرون و میخنده!!!!!!!!!- هر چی از مهربونی شازده پسر مامان بگم بخــدااا کم گفتم... خیلی خیلی خیلی احساسی و بامحبته

- تا حالا هر بار که رایان دندون در آورده ناخودآگاه من دندون درد گرفتم و کارم به دندون پزشکی و پر کردن یا دندون کشیدن رسیده... این بار بازم دندون عقل پَرجونم فدات پسریبه قول آیسا، من و رایانی جونم با هم دندون-پاتی داریم!!!

- محالِ ممکنه کابینت ها رو به هم بریزه... درِ یکی از کابینت ها رو براش باز گذاشتم... میره روغن و کنسروها و نمک و لوازمی که توی کابینت هست رو جابجا و بعد مرتب میکنه... همین! هیچکدوم رو از کابینت بیرون نمیاره و توی خونه نمی بره... حتی طبقشون رو عوض نمیکنه... فقط مثلا جای روغن رو با نمک عوض میکنه و ...

منم یهو حمله ور میشم و محکم میچلووووووووووووونمش- توو بهداشت برعکس ِ تصورم رایان شیطون ترین و پر سر و صداترین بچه بود!!!!!!!!!!- اینو خیلی وقته متوجه شدم که پسرم قدرتِ عجیبی توو پرت کردن داره... تا فاصله ی خیلیییی زیادی نسبت به نینی بودنش توپ و چیزی که بخواد رو پرت میکنهتازه برای توپ خیلی شیک کله ها رو نشونه میگیره  - پسته و آجیل و شیرینی دوست داره... کلاً از چیز خاصی بدش نمیاد- وقتی میگم: (عَزیــــــــــــــــــزِدلم) بعضی وقتا ادامو درمیاره و میگه (اَدیــــــــــــــــــــسی)

- توو عکس ِ پایینی داشت سعی میکرد کُرکِ لباسش رو توو هوا بگیره!!!! بعد دستشو باز میکرد و میدید هیچی نیست!!! خیلی براش عجیب و هیجان انگیز بود!!!!!! اما برای من......... =)))))

برای تو که مهربان ترینی:خدایا تا آخرین لحظه ی عمرم شکرت که این قدرت و عشقِ بزرگ رو به من دادی و در جانم گذاشتی تا تمام و کمال در تمامِ لحظاتی که کوچولوی من یک انسانِ ضعیف و ناتوان هستش بتونم عاشقانه در اختیارش باشم و بهش خدمت کنم، شکرت که آرزوهای منو با آینده ی پسرم یکی کردی، شکرت که تقدیرت این بود تا خودخواستنِ من در درجه ی بعدی قرار بگیره و همه اولویت های زندگی و رویاهام پسرِ کوچولوم بشه؛ شکرت که شازده ی من همونی که از کودکی آرزو داشتم و تصور میکردم شد... بابتِ تمامِ موهبت ها و نگاه های پُر مهری که به من میکنی از اعماقِ وجودم تشکر میکنمتمامِ این ها شیرین ترین اتفاقات و خاطراتِ زندگیم هستن و بخاطرِ تک تکشون به تو مدیونمهمه عزیزانم رو به دستانِ امن و مهربونت می سپارمامیدوارم همه نینی ها تا همیشه سلامت باشن

ویرایش 26 فروردین:

- دوست نداره بیرون دستش رو بگیریم!! مگر اینکه 1 ... 2...3 بگیم و بلندش کنیم تا چند قدم پرواز کنه :-))) توو این عکس هم کاملا مشهوده که دستشو نمیده!!!!

- از دیروز پروسه ی آشتی با آب شروع شده... اول خودش رفت سراغ قابلمه ای که توش کمی آب ریخته بودم تا ته دیگش کنده بشه... با ملاقه ی چوبی آب بازی کرد...

اول یه قابلمه آب تمیز ولرم پر کردم... با پوشک و تی شرت و قاشق هاش آب بازی کردیک ساعت بعد وانش رو آوردم توی آشپزخونه و توش کمی آب ولرم ریختم، تی شرت رایان جونم رو در آوردم... اولش که وان رو دید جیغ زد و گریه کرد... محلش نذاشتم... از آشپزخونه بیرون اومدم... خودش کم کم رفت بازی کردیک ساعت بعد یه ظرف دیگه پر از آب کردم و کنارش کمی آب بازی کردم، بعد با دست آروم آروم روی بدنش آب ریختم...بعدش هم حوله و بازی تمامامروز هم همین کار رو میکنم- خیلی سعی میکنه حرف بزنه... یهو جوجو پر بازی میکنه! یهو اتل متل میخونه...

- پارک نهج، خیلــــــــــــــی گلا رو دوست داست و همشون رو نازی نازی کرد(بدون اینکه گلبرگ بکنه)... فقط از اولین گل یه دونه گلبرگ کند و دیگه تکرارش نکرد

- هنوزم هر کس حرف زدن رایان رو گوش میده میگه "خارجی حرف میزنه" =)) مامانای مهر واتسپ شاهدن- یکی از دوستام توی واتسپ فیلم رقص پسملی نازش اهورا جونی رو فرستاد، رایان عاشـــــــــق اون فیلم شد... چندین بار با خنده و روی باز تماشا کرد... بعد یهو خودشم دستش رو برد بالا و چرخوند! یعنی عین اهورا شروع به رقصیدن کرد =)))))تازه وقتی اهورا دوستت دارم رو میگفت رایان هم سعی میکرد همونکارو انجام بدهاینم از تاثیر پذیری نینی ها از همدیگه - هنوز "دست نززززن" رو میگه... خیلیییییییییییییییییی بامزه و لحنِ خاصِ خودش میگه...دَد دَدَددددن dad dadaaaaaan =))))

ویرایش 28 فروردین

- دیشب رفتیم دریاچه، خیلی شلوغ بود... رایان هم بدو بدو میرفت و بابا هم کنارش میدوئید، اما رایان هر چند قدم مکث میکرد و به پشت سرش نگاه میکرد و چک میکرد ببینه منم دارم میام یا نه/ خیلی خیلی خیلی حس خوبی بود که میدیدم پسر کوچولوم با هر قدمی که برمیداره حواسش به حضورِ منم هست و براش مهمه که من باشم

- اونجا چند تا پسربچه ی حدودا 3 ساله توپ بازی میکردن، یه نینی کوچولوتر از رایان که دخمل بود دنبال توپشون می دوئید... عشقم آقا رایان از دور اینا رو نشون کرد و با یـــه بند گفتنِ (توووپ تووووووپ توووپ...) بدووووو بدوووو رفت سمتشون که توپشون رو برداره... خب طبیعتاً نینی های بزرگتر زورشون و سرعت عملشون بیشتر بود! هر چی رایان و اون یکی نینی دخمله دنبال توپ میرفتن دستشون به توپ مورد نظر نرسید و بچه های بزرگتر ازشون میگرفتن و شوت میکردن! رایان عصبی شد، دستاشو مشت کرد و جیغ کشید، بعد به بابا نگاه کرد و زد زیر گریه...مامان بابای اون دو تاپسربچه شیطونکا بهشون میگفتن که اجازه بدید نینی ها بازی کنن اما خب طبیعیه که گوششون بدهکار نبود :-)) یکی از پسربچه ها خم شد و از رو محبت یه خنده ی حرصی و عریـــــــــــــــــــــــــض توو صورت رایان کرد (یعنی فاصله ی صورتش با صورت رایان 1 تار مو بود)! بچم همووووون ثانیه عین فشنـــــــــگ برگشت پیش ما و شلوار بابا رو گرفت و به اون پسره زل زد! بعد مسیرش رو عوض کرد و عطای توپ رو به لقاش بخشید... ما هم رفتیم براش یه توپ شبیه گوجه سبزِ بزرگگگگ خریدیم و خودش حسابی بازی کرد!نمیدونم از چیِ اون پسربچه ای که داشت محبت در میکرد ترسید :-)) خیلی صحنه ی بامزه ای بود و دلم برای رایانی مامان سوخت... هنوز خیلی خیلی خیلی کوشولوئه

 

- اینقدر سرعتِ دوییدنش زیاده که سوتکِ کفشش رو اونجا در آوردیم... طفلی سوته امونش بریده شد بس که یه نفس صدا داد و توجه همه به وروجک دوست داشتنی من جلب شد :-))

- وقتی مدل سنگفرش عوض میشه مکث میکنه و خیلی ی ی ی ی یواش از روش رد میشه یا کلا مسیرش رو عوض میکنه... سمتِ چمن هم نمیرفت... یعنی جالبه که روی یک مدل سنگفرش میدوئه و وقتی مدلِ دیگه ای سرِ راهش باشه با تمامِ سرعتی که داره ترمز میگیره 

- پسرم دیر اعتماد میکنه! حتی موقع غذا خوردن حتماااااااً لقمه ی اول رو میندازه بیرون اما قاشق بعدی رو دیگه خوب میخوره... حتما باید بچشه

- عاشقِ اینه که یه چیزی رو برداره و من بگم (بذار سر ِ جاش) تا ببره مرتبش کنه...

- خیلی به اخم ِ من حساسه! تمامِ دسمال کاغذی ها رو بیرون ریخته بود، اخم کردم و بهش گفتم (بذار سرِ جاش)طفلکیِ ناز و مهربونم سعی میکرد دسمال ها رو توی جعبه برگردونه اما نمیشد!بعد یه نگاهِ عاجزانه به من میکرد و یه (امممم) با عصبانیت میگفت که یعنی (خب نمیشههههه) =)) 

- از موهای سرم میکــَنه و میخوره!!!!!!!!!!!!!!! انگار درختِ میوه هستم!!!!!!!!!!!!! البته خدا رو شکرررررررررر که قورت نمیده... موهای من حکمِ آدامس رو برای پسر شیرینم داره!!!!!!!!!!!!!!!

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ال هام

سلام دوستی جونم [ماچ]خیلی وقت بود خبری نبود ازتون امروز که سر زدم دیدم از سه تا پست جا موندم[نیشخند] عاشششق این عکسای هنری ام که از نی نی رایان میگیری یه بار که داشتی پسر کوچولوتو میچلوندی بگو به نیت خاله ها[زبان]

ال هام

سلام دوستی جونم [ماچ]خیلی وقت بود خبری نبود ازتون امروز که سر زدم دیدم از سه تا پست جا موندم[نیشخند] عاشششق این عکسای هنری ام که از نی نی رایان میگیری یه بار که داشتی پسر کوچولوتو میچلوندی بگو به نیت خاله ها[زبان]

زهره

[ماچ]یعنی عاشق استیل عکس ها تم شاه زاده کوچولو[گل]

persian mom

الان هوا گرمتره دیگه خوشش میاد از اب راستی ازین توپ ها هست که توش روشن میشه واسه تو ابه براش بخر خیلی خوشش میاد افرین عزیزم اب بازی کن[قلب]

آلما

اول یه سلام به مامان آقا رایان ویه سلام دیگه به رایان جونی!! امیدوارم که حال هردوتاتون عااااالی باشه وسرحال باشید!! چن بار اومدم وب دیدم هنوزی خبری از مطلب جدید نیست!! چند روزی نیومدم والان گفتم اول یه سر به رایان جون بزنم که دلم خیییییلی براش تنگ شده!! وااااااااای از بابت واکسن هم خوشحال شدم وهم ناراحت خوشحال شدماز بابت اینکه رایان جون دیگه داره مردی میشه واس خودش وتمامی دوران واکسن زدگی رو تموم کرده و از یه لحاظ ناراحتم چون میدونم واکسن خییییییلی درد داره منم که با خواهرم میریم واسه واکسن بچه اش طفلی خییییلی درد میکشه و من تو جیگرم واسش میسوزه!! خلاصه....راستی عکساتون هم خیییییییییییلی نازه ازکارای بامزه رایان جونی که میخواسته کرک لباسشو تو هوا بگیره!!ناززززززززی[ماچ] خلاصه که از طرف من رایان جونی رو ببوس[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

sweetdays

سلام مامان و پسملی! جیگیرم آفرین که دیگه نمی ترسی . رایان بیشتر اخلاقاش مثل جینگیلی منه محتاط و مهربون!

مریم

قربووووون شکمششش برم من

مریم

کاش یه فیلم چند ثانیه ای یا چند ثانیه صداش هم بود اینجا...

آلما

سلام مامان رایان دلللللم واسه رایان جونیی خیییییییییییییییلی تنگیده بود گفتم یه سر بیام سر بزن وعکساشو ببینم!! راستی... من با مریم موافقم حتما فیلم از رایان جونی بذارید!!!! ممنون

نهال

سلام گلم به ماهم سربزن