تنهایی (دور از رایان)

چند روز پیش که بابا و مامان بزرگ مهربون میخواستن برن مدرسه دنبال دایی جونِ رایان اصرار کردن و رایان رو هم با خودشون بردن

خب... راضی نبودم بره، نمیخواستم ازم دور بشه اما روم نشد به مامان بزرگ بگم نه

رفتنشون همانا و اشک ریختنِ من همان

جای خالیش توی خونه داشت منو دق میداد

احساس پوچی و خلأ وحشتناکی میکردم... انگار یه چیزی از وجودم کم شده... انگار قلبم دیگه توی سینم نیست

وقتی که برگشتن دوییدم توی حیاط و پسرکم رو گرفتم و با تمام وجووووووووووووووود به خودم چسبوندمش و بوویدمششششششش و قدم زدم و اشک ریختم... نفسِ مامان هم خیلی عاشقونه سرشو تمام مدت روی شونم گذاشته بود و تکون نمیخورد

الهی که دورِ چشات بگردم نفسیِ مامانی... خدا تورو تا همـیـــــــــــشه واسم صحیح و سالم نگه داره

خداوندا شکـــــــــــــرت شکـــــــــــــــــرت شکــــــــــــــــــــــــــرت

/ 6 نظر / 26 بازدید
sweetdays

سلام عزیزای دلم! قربون دو تا عاشق دلباخته برم منننننننن....دختر یعنی تا حالا از هم دور نشده بودین؟؟؟ البته هر چی هم تکرار شه بازم سخته اما من که اولا دیدم دارم خیلی دیوونه وار وابسته میشم میزاشتمش پیش مامانم تنهایی میرفتم بیرون! وابستگی آزاردهندس این کوچولوها آدمو دیوونه میکنن!

sweetdays

راستی نمیخوای روز بدی بهمون؟؟

sweetdays

سلام عزیزم! ماه پیش که آپ کردم! ندیدی؟ نمیدونم چرا قبل از مال تولد افتاده ندیدی؟؟؟ چرا که نه عزیزم حتما آدرس بذار عکس بفرستیم برا هم!

sweetdays

سلام عزیزم! ماه پیش که آپ کردم! ندیدی؟ نمیدونم چرا قبل از مال تولد افتاده ندیدی؟؟؟ چرا که نه عزیزم حتما آدرس بذار عکس بفرستیم برا هم!

نارسیس

عزیزم لیلا ! تا حالا تنهاش نزاشته بودی خیلی سخته دفعه های اول