رایان در و پس از 12 ماهگی

خب، امروز 3 تا پست ارسال کردم، امیدوارم غیبتم رو حسابی تلافی کرده باشم

و اما تغییراتِ رایان تا اونجایی که مامانی یادش میاد:

- قبل از هـــر چیزی باید بگم که رایانِ من مثل من به شــــــــــــــــــــــــــدت بارون دوست داره!!!!!! مثلِ آدم بزرگای عاشق مدت ها به بارش بارون خیره میشه و حتی 1 کلمه حرف نمیزنه... این هم عکسش:

Rayan Ryan

- رایانیِ من از وقتی که اومدیم مالزی خیلی خیلی بیشتر بهم وابسته شده. هنوزم بغل کسی نمیره و وقتی از آغوشم میگیرنش شدیدا" گریه میکنه و شرشر اشک می ریزه

- عاشق دالی بازی کردن با مامان بزرگه؛ مادربزرگ جون هم که دالی کردن یکی از بازیهاش مورد علاقشه، یعنی صبح بخیرش با دالی شروع میشه... رایانی جونم تا چشمش به مامان بزرگ میفته زودی میگه: «داااااااااااال» و میخنده

Rayan Ryan

- نینی ِ من هنوز از راه رفتن می ترسه... از وقتی که کفش سوتک دار پاش میکنم خیلی خوب راه میره و کفِ پاش رو صاف زمین میذاره، اما امان از وقتی که بخوام دستشو ول کنم، همه تنش می لرزه و با گریه 3 سوت میشینه زمینبا واکر و سبد و هر چی دم دستش باشه خونه رو با سرعت خیلیییی زیادی بدون ترس میگرده

- از شانس ِ خوبِ شازده ی من روبروی خونه ی مامان بزرگ پارکه... تقریباً هر روز میره تاب سواری... وقتی سرعتِ تاب کم میشه میره رو ویبره و تند تند میخواد خودشو تاب بده :))

توو این عکس از پنجره ی اتاق خاله حنوش داره به پارک و تاب نگاه میکنه:

Rayan Ryan

- یکی از علایقِ عجیب رایان چرخوندنه! مثلِ چرخوندنِ در بطری، چرخوندنِ بازی های معلقِ واکر... انگشتاشو تند تند باز و بسته میکنه! (نمیشه توصیف کرد، سخته خب!!!D:)

- از وقتی که رایان رو پیشِ خودم می خوابونم (فکر کنم پست های قبل نوشتم) خیلیییی بهتر میخوابه... یعنی عالی می خوابه/ فکر میکردم بخاطرِ نیازِ روحی خودمه که از جدا خوابوندنش پشیمونم و دوباره کنارم آوردمش، اما دیدم حتی برای خودِ پسرکم هم آرامشبخشه و دیگه شب ها با گریه بیدار نمیشه داد و هوار کنه

- شیرینم علاقه ی زیادی به بابابزرگ داره، و تا چشمش بهش میفته عین جت میره سمتش و شلوار بابابزرگ رو میگیره تا از سر و کولش بره بالا :))بابابزرگ هم شب که میاد اول سراغ رایان رو میگیره و اگه پسرک خواب باشه بابابزرگ ناراحت میشه و دلش میگیره

Rayan Ryan

- برنامه ی غذایی رایان بهم ریخته و ازین بابت خیلی از خودم ناراحتم

- راستی، مامان بزرگ خیلی دوست داره که رایانی بهش بگه : «بی بی» پس از این به بعد ما هم میگیم بی بی! هر چند که فعلا بهش نمیاد :))

- خونه ی بی بی پر از گلدونای تزیینیه که بی بی خیلی بهشون وابسته ست و دلش نمیاد جابجاشون کنه؛ جالبه که آقا رایان اصلاً و ابدا کاری بهشون نداره و اصلاً و ابدا بهشون دست نمیزنه و سمتشون نمیره

- بهش یاد دادم درِ بطری رو باز کنه... همووون شب دیدم در ِ روغن بچه رو باز کرده و همه رو ریخته رو زمین و هی دستشو می ماله بهش!!! خیلی خوشش اومده بود!!!!!!

- عزیزِ دلِ مادر 6 تا دندونِ کوشولو داره که باهاشون جدیداً شونم رو گاز میگیره و عصبانیم میکنه (موهام رو هم فقط از پشتِ گوشم میکشه!!!)

- با مامان بزرگ کله بازی میکنن! به هم کله میزنن... رایانی خیلــــــــــــــــــی محتاط و آروم سرشو میاره جلو و یواششش میزنه

Rayan Ryan

و حالا از صحبت کردنِ رایان بگم:خیلی دوست داره که اولِ هر چیزی آ بذارهبه دایی کوچولوش میگه: آبودیآبا : باباآما : مامانآتوپ : توپ

امروز ملتفت شدیم که جنابِ رایان خان انگلیسی صحبت میفرمایند در صورتی که ما خودمونو ماه ها کشتیم که فقط یه سلام یا یه بیا رو بگه و یاد بگیره!!!!!!!!!از 3 ماهگی ویدیوهایی که از یوتیوب براش دانلود کرده بودم رو روشن کردم. اوایل از صدای آقاهه میترسید و بغض میکرد و بعدش زار زار گریه... اما الان به محبوب ترین کلیپ هاش تبدیل شدن!

- امروز برای اولین بار ارگ دید! دوست داشتم بدونِ اینکه روشِ استفاده رو نشونش بدیم واکنشش رو ببینم! پسرکم عینِ پیانیست های حرفه ای(!!!) دستاش رو روی کیبورد گذاشت و با انگشتای کوچولوش میزد!!!!!!! آفرین رایان کوچولوی منفیلمش رو توی اینستاگرام گذاشتم

Rayan Ryan

کلیپ الفبا : Clickرایانی">http://www.youtube.com/watch?v=ffeZXPtTGC4">Clickرایانی اَ اَ اَ و اِ اِ اِ  و اُ اُ اُ رو مثل این کلیپ راه به راه میگهاَپل (سیب) : اَپ - اِپل هم میگهایگلو (کلبه ی اسکیموها) : ایدگوآکتوپوس (اختاپوس) : آکهَت (کلاه) : هَتتِن (عدد 10) : ت

کلیپ صدای حیوانات: Clickصدای">http://www.youtube.com/watch?v=t99ULJjCsaM">Clickصدای ببعی و صدای شیر رو یاد گرفته... عاشقِ صدای شیر در آوردنشم... اگه بشه صداشو ضبط میکنم و اینجا میذارم

کاش کلیپ های آموزشی به این سادگی و قشنگی به زبان فارسی هم بود... حیف که هر چی سرچ میکنم همشون بچه رو فراری میده و اصلاً جذبش نمیکنه

- 20 تا پله رو راحت میره بالا...

- متاسفــــانه پسرِ من از آب و آبمیوه فراریه

- عاشقِ کوفته ای هستش که مامان بزرگ (بی بی) می پزه

- وقتی بینیش کثیف باشه هی مماخشو می ماله

- از اینکه آب رو سر و صورتش بریزم هنوزم می ترسه

- یه ماه و نیم میشه که شیشه شیرش رو خودش میگیره، بدون اینکه بخوام تلاش کنم بهش یاد بدم

- این روزا حرف زدنش خیلی جدی شده! خیلـــــــــــــــــــــــــی بانمکه که حرف زدنش با حرکتِ دستاشم هست... خیلی خیلی برای اینکه شبیهِ ما حرف بزنه تلاش میکنه و صداهای بامزه ای درمیاره

- به موبایل و صدای زنگ و تلفنی حرف زدنِ بی بی بی نهایت حساسه... عین جـــــــِت بدو بدو خودشو به مامان بزرگ می رسونه و در تمامِ مسیر میگه اَدووو (الو)بعدش با بی بی سر ِ گوشی میجنگه، جیــــــــــغ میزنه و گریه میکنه و دو دستی گوشی رو میکشه میذاره رو گوشش و حرف میزنه!

Rayan Ryan

- غذای اصلی و محبوب رایان: نــــــــــــــــــــــــــــانصبح تا شب دم به دقیقه هم بهش نون بدم با اشتهای تمام میخوره

- به طرز وحشتناکی عاشقِ توپ بازیه... اَتوپ اَتوپ میگه و بدو بدو دنبالش توپاش خونه رو میچرخه! البته بطری خالی هم اَتوپ محبوبِ رایانیِ منه و راستش قِل دادنِ بطری رو بیشتر از توپاش دوست داره!!!

- واکسن 12 ماهگی رو به سختی زدیم چون یکی از واکسن ها نایاب شده بود. بعد از 1 ماه گشتن بالاخره راضی شدم همون یه دونه اِم اِم آر رو بزنه که واکسنِ دوم هم شبِ قبلش به دستشون رسیده بود (واریسلا). خانم دکتر که اصالتا چینی هستن گفت که ممکنه دو روز دیگه تب کنه... و رایانیِ مامان 3 روزه تب داره و اعصابم خورد شده

- عشقِ رایان: ددر !

- پشه ها نینی منو حسابی میخورن... پشه های گور به گور شده ی مالزی... 1 ماه از اولین نیش ها گذشته و هنوز خوب نشده و برجسته هستن!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این هم خیلی رو اعصابمه

- بازی جدیدِ با رایان... نشستن توو این سبد بزرگ و چرخوندنش (عین بازی گوریل انگوری که توو شهربازی قدیم بود)... البته نمی خنده ها... دو طرفِ سبد رو محکم میگیره و میخ میشه

Rayan Ryan

- خاله حنوش باهاش گریه بازی میکنه... یعنی خاله دستش رو روی صورتش میذاره و صدای گریه کردن درمیاره... رایان سریع خودشو میرسونه به خاله و دستاشو به زور از روی صورتش برمیداره، و خاله میگه: دالـــــــــــــــــــــــی... رایان خوشحال میشه و میخندهیک بار خواستم همین بازی رو با رایان کنم، اما پسر مهربونم طاقتِ دیدن و شنیدنِ گریه ی الکی منو نداشت و به طرز جیگرکباب کنی زد زیر گریه و گفت اممممم (مامااااااان)

- هر از چند گاهی میاد بغلم میشینه سرشو روی شونم یا سینم میذاره، بعدش میره دنبالِ بازیش

Rayan Ryan

خدایا این احساس های شیرینِ مادرانه رو نصیبِ همه خانم ها کن

- 15 آبان 92، ساعت 14:54 رایانی جونم میخواست به دمپایی دست بزنه که من با صدای بلند بهش گفتم «نـــه! دست نزن»، رایان هم زودی انگشتِ اشارشو (با کل دستش!) توو هوا چپ و راست تکون داد و صدای نوچ نوچ درآورد :)))))) خیلی جالب بود

/ 6 نظر / 35 بازدید
زهره

آخیلی عکسای قشنگی بود ...آخیلی رایان ما بزرگ شده و واسه خودش آقایی شده.. داداش منم کوچیک بود همه چی اولش آ بود به منم میگفت آنــا به مامان بابام هم آما و آبا و آدا فکر کنم آ یه رنگ اصفهونی توی رایان و داداش کوچیکه منه [چشمک][لبخند]

sweetdays

سلاااااااااااااااااام بابا کجا بودین دلمون بد جور شور زده بود! البته میدونستم شاید ایران نباشین! خوب خداوشکر حالتون خوبه و برگشتین پیشمون، انقد پست گذاشتی که نمیدونم برا کدومشون نظر بذارم فقط اینکه وسدتون داریم و آفرین به پسملی با این همه پیشرفت و آفرین به مامان خوش سلیقه ی هنرمند! د

persian mom

چقدر بزرگ شدی گل پسری، عکسها عالی بود. بوسسسس

مامان پارمیس

سلاممممممم عزیزززز دلم چقدر دلم براتون تنگ شده بودددددد خیلی عکسات قشنگ بود چه مامان هنرمنـــــــــدی قربونتتتتتتت بلممممممم من[گل][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

مامان رایان

سلام عسیسسسسسسم.خداروشکر که خوب و خوشید نگران شدم من تقریبا هرروز سر میزدم .رایانی خیلییییی دوست داشتنیه و خوردنی.خدا حفظش کنه . البته حق داره بارون دوست داشتا باشه بارونهای مالزی واقعا دیدنیه یه عالمهههههه بوس

نارسیس

جیگرم