21 ماهگی تمام، و سلام به 22 ماهگی

سلام سلامچقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود... کلی تاخیر داشتم...قبل از هر چیز دوست دارم یه مسئله ی مهمی رو عنوان کنم چون پستم طبقِ معمول طولانیه، لازمه که اولش اینو بگم:"دوستانِ خوبم باور کنید اصلاً موظف نیستین که پست های طول و درازِ من رو بخونید؛ واقعاً اینو میگم که به هیــــــچ عنوان ازینکه نخونید ناراحتم نمیشم... چون اینا رو برای آرشیو خودم و ثبت یادگاری ها و آینده ی رایان مینویسم... بعداً ازشون پرینت میگیرم... یه وقت خدای نکرده جوری نباشه که فکر کنید حتماً باید بخونید و تهِ دلتون غر بزنید که (این چرا اینقد مینویسه و خیلی حرف میزنه)!!!!!!!!!... همین که میاید و ردِّ نگاهتون توی وبلاگ و روی عکسها می مونه و کامنتای سرشار از مهرتون رو میخونم احساسِ خوبی بهم دست میده و ازتون ازین بابت صمیمانه تشکر میکنم"

و اما درباره ی صاحب وبلاگ، آقا رایانِ مامانی:

22 تیر: رایانی جونم چند روزه عصبی شده! پا میکوبه فریاد میکشه و منو میزنه... البته من چیزی بهش نمیگم و اجازه میدم راحت باشه- پسرکِ من دیگه نینی نیست... یه پسربچه شده... بزرگ شده... تغییراتش خیلیییی به چشم میان.. راه رفتن و نوع شیطنتش و صداهایی که درمیاره خیلی بزرگونه تر شدن

- قدش تقریبا 90 سانت، وزنش هنوززز 10.400مرداد 93:

- داستان زدن و اینا مال همون یکی دو هفته بود... خدا رو شکر دیگه از سرش افتاده و اینکارو نمیکنه

- پسر با احساسم وقتی گریه میکنه یه دستشو و گاهی هر دوتاشو روی دهنش میذاره و فشار میده!!!!!! عین دخملا گریه میکنه :-))

- به زدن حساسه... هر نوع تنبیه بدنی محاله اشکش رو دربیاره... فقط با بغض توو چشمم زل میزنه و دستامو میگیره تا نزنم (البته نه که سیاه و کبودش کنم!!!! پیش اومده بزنم پشت دستش)... اما تا با عصبانیت بگیم (رایان؟) 3 سوت گریه میکنههم غرور داره... و هم بی نهایت به تن صدا حساسه- از اینکه بلند صداش بزنیم بدش میاد و میترسه... با گریه و ترس و اعتراض میدوئه سمتِ ما و عصبی میشه- عروسکِ خوابش دیگه یار همیشگیش شده و دیگه فقط عروسک خواب نیست... وقتی از تختش بیرون میاد اول عروسک خوابش رو میندازه بیرون، بعد خودش میاد، عروسکشو برمیداره و میرهوقتی میریم بیرون باید عروسکشو بیارهوقتی میریم پارکم باید بیارتشتا عروسکشو نیاریم از ماشین پیاده نمیشهوقتی چیز جدید ببینه صورتِ عروسک رو به سمت اون شیء برمیگردونه و باهاش حرف میزنه و براش توضیح میده و بهش معرفی میکنه!!!حتی نماز خوندنِ من رو به عروسکش یاد میده... مثلا عروسکش با دستِ رایان سجده میکنه و رایانی جونم یواشکی زیرِ لب ذکر میخونه خونه ی مامان بزرگ که رفتیم (مامان بابا) عروسکشم بردیم، وقتی وارد خونه شد و با تعجب اینور اونور رو گشت، بعد عروسکشو بغل کرد و تمام خونه رو نشونش داد

- عین دو تا از شخصیت های DVD "با نینی" هر چی ببینه ابروهاشو بالا میبره و لباشو غنچه میکنه و سرشو بالا میگیره و با تعجب میگه: (اُ !!!)- یک ماهی میشه تختشو آوردم توی اتاق و به تختم چسبوندم چون خیلی خیلی به من وابسته شده و اذیت میشدم هر شب تا اتاقش برم و بیام...صبحا که بیدار میشه میاد روی تخت ما (خودم میارمش)... اما تا وقتی که بیدار نشم محاله از تخت بره پایین...وقتی بیدار بشم و توو جام بشینم تازه از تخت پایین میره و فقط تا دم در اتاق پیش میرهوقتی سمتِ در ِ اتاق حرکت کنم تازه آزاد میشه و بدو بدو میره توو هال - موقع خواب دستشو از نرده ی تخت رد میکنه و دست منو میگیره... گاهی هم برعکس میشه و من دستمو میبرم توی تختشو و دستمو میگیره بعدش لالا میکنه- 3...4 شب پشت سر هم از خواب می پرید و گریه های وحشتناکی میکرد... جوری که انگار کابوس دیده... و راستش منم خیلی میترسیدم. احساس کردم از تاریکی میترسه... با اینکه خیلی محافظه کار هستش اما چشم بسته از تختش شیرجه میزد سمت من و مثل کوالا بهم میچسبید، انگار فرار میکرد... از پریشب چراغ خواب روشن میکنم (آبی)... خیلی راحت میخوابه، خدا رو شکر قبل از اینکه خُل بشم مشکل حل شد!!!

- هر جای خونه برم مثل سایه دنبالمه... محاله تنهایی جای دیگه ای از خونه بمونه... حوالی من بازی میکنه

- وقتی حموم میرم در رو نیمه باز میذارم، فسقل مهربون مامان هم دم در حموم لنگر میندازه... یا وامیسته یا دراز میکشه کارتون میبینه تا وقتی من بیام بیرون- تمااام میوه ها رو دوست داره... 80 درصد میوه های توی سبدِ روی میز رو رایان میخورههر بارم بهشون یه چیز میگه... قبلا همه میوه ها گوگوگال (پرتقال) بودن... الان همشون (آلو) هستن :-))- دوست داشتنیِ محافظه کارِ من اصلا پاشو توی بالکن نمیذاره با اینکه سر تا سر بالکن نرده داره... احساس خطر میکنه... کلاً خیلی مواظب خودشه و محتاطهصبحم با اینکه بلده بیاد روی تخت ما اما اینکارو نمیکنه و منتظر میشه خودم بغلش کنم، چون از فاصله ی کمی که بین تختمون هست بدش میاد و احساس میکنه ممکنه پاش گیر کنه (و خیلی هم درست فکر میکنه)- بوس هوایی می فرسته و دلمو آب میکنه- حرفاش هنوز نامفهوم و عجیبن اما ترکیب کلماتش متفاوت تر و به حرفای ما نزدیک تر شده- وقتی باباش میاد خونه رایان جونم اولش ذوق میکنه، بعد کل خونه رو میدوئه، بعد یهو عصبی میشه و گریه میکنه!!!! - با کلید در خیلی ور میره و میچرخونه- اواسط مرداد برای اولین بار شیر پاستوریزه خورد... هیچ واکنش خاصی نشون نداد و راحت پذیرفتش- دو سالگی از شیشه میگیرمش... فعلا روزی دو سه بار با شیشه شیر میخوره

- کچاب رو خیلی خیلی خیلی دوست داره... توی کاسه براش میریزم و میشینه یه انگشتی میخوره (عین خاله زوزی جونه، اونم وقتی کوچیک بود حتی کف دستش کچاب میریختیم و لیس میزد :-)))) )

- دیگه نزدیک دو سالگیشه و وقت بازی های فکری ِ مناسب سنش رسیده... البته هنوز دو ماه مونده اما کم کم باید آشناش کرد... دیروز براش خمیر بازی درست کردم... دو رنگ، قرمز و زرد... خیلی استقبال کرد... حدود 10 تا خلال دندون هم سر تیزشونو با ناخونگیر گرفتم و دادم بهش... با خمیر وخلال جوجه تیغی درست میکرد... آخرشم رفت دم بالکن و انداخت توو شیشه ی آب و ترشی ِ خمیر درست کرد

- از 28 تیر دیگه توی صندلی ماشین نمیذارمش... بابا یواش تر میره و رایان آزاد پشت ماشین میشینه و شیطونی میکنه... ذوق و خوشحالیش کاملاً واضحهبزرگترین اشتباهم توی خریدِ سیسمونی جنسِ صندلی ماشینش بود... نباید چرم میگرفتم... پشتش خیــــسِ عرق میشه... انگار لباسشو توی آب ریختن- ضبط رو پوکونده... محبوب ترین اسباب بازیشه :-)) راه به راه سی دی عوض میکنه... همشم درست میذاره :-))  اما تمااااام دکمه هارو تند تند پشت سر هم میزنه... بیچاره ضبطه دیوونه شد- گوجه فرنگی رو خالی خالی میخوره... خیار هم خیلی دوست داره- پسرِ اکتیوِ مامان عاشق دوئیدنه... از صبح تا شب در حال بدو بدو و چرخیدنه- ما هی اعداد رو به فارسی یادش میدیم،اما خودش به انگلیسی میگه! از نوزادیش که بیبی انیشتین براش روشن میکردیم توی ذهنش مونده و نمیخواد فراموشش کنه... چندین ماهه اصلا اونا رو ندیده... تقریبا 6 ماه میگم: یک دو سه... اون میگه: آ توو تی (وان توو تری)

- یه مدت به من و بابا میگفت دِدا... جدیداً میگه دودانمیدونم چرا مامان و بابا نمیگه و اصرار داره اسمای جدید رومون بذاره =))

- خیلی چیزارو بلده اما اصلا نمیگه و اصرار داره تکرار نکنهمثلا کفشاشو از کشو در آورد و با ذوق 10 بار گفت کپس جوراباشم گرفت و گفت: جوولوووب وقتی ازش خواستم تکرار کنه تا صداشو ضبط کنم و ازش فیلم بگیرم اما دیگه اصلا نگفت و مسخره بازی در آوردالان حدود 10 روز گذشته و نمیگه... به جای گفتن کفش و جوراب یه صدایی رو به شوخی درمیاره میگه: عَه (هم آهنگِ کفش)... جوراب رو میگه: گیگیگیگیگیگی:-|- محاااااااااااله گل ها یا برگاشون رو بِکَنه... فقط و فقط با آرامشِ تمام نازی نازی میکنه و خیلیییی مواظبه چیزی از گلدون یا باغچه کنده نشه- جدیداً عاشق کالسکش شده... هولش میده و صدای ماشین درمیاره- از صدای خانم ها زیاد خوشش نمیاد و اصلاً جذب نمیشه... اما هر صدای مردونه ای جذبش میکنه... پشت تلفن که کلا میچسبه به گوشی و دیگه ول نمیکنه، کلی هم جدی صحبت میکنه... مثلا از صدای بابابزرگ مهربون حساااابی استقبال میکنه- وقتی چیزی بخواد دستم رو میکشه و مجبورم میکنه از جام بلند بشم... حتی وقتی شیر بخواد... اما اصرار داره که حرف نزنه و نگه: شیر (به شیر میگه دی)وروجکِ سرتقِ لجباززززز آخه من دیوانه وار عاشقتــــــــــــــــــــم که عین خودمی =)))))))

- کوچولوی امام رضایی من بالاخره 28 تیر 93 ساعت 10 صبح برای اولین بار زیارت کرد... یعنی در 1 سال و 9 ماه و 11 روزگیبینهایت خوشحالم که پسر ماه و مهربونم روز تولد امام رضا رو برای زمینی شدنش انتخاب کرد و خدا این تقدیر عالی و دلگرم کننده رو براش رقم زد

خیلی تلاش کردم که همه چی رو بنویسم چون واقعا برام مهمه که داشته باشمشون، اما میدونم که خیـــــــــــــــلی چیزا رو جا گذاشتم و عذاب وجدان دارمکاش میشد لحظه به لحظه ای که با رایان پسر ماهم میگذره رو ضبط کنم تا هر موقه که خواستم خیلی راحت همشو دوباره ببینم و زندگیش کنممن تمــــامِ این نگاه های عمیقِ سرشار از عشق و اشتیاق رو چطوری به خاطر بسپارم خدا؟؟؟ نمیشه از این بوی خوب تنش عطر ساخت و تا ابد نگه داشت؟؟؟ خدا جون... من شیفته ی تمام و کمالِ این مخلوق کوچولوی شیرینی هستم که بهم هدیه دادی... ازت ممنونم، قلباً عمیقاً روحاً جاناً ازت ممنونم*** زندگی و تنهاییم با رایان شیرین تر و پُرتر شده... خدا رو برای شنیدن صدای قشنگش توی خونه میلیون ها بار شکر میکنم... پسرِ مهربونِ مامان الهی که عمرِ طولانی و باعزتی داشته باشی و به هر چیز خوبی که از خداوند میخوای به بهترین شکل برسی... خدای مهربون و فرشته هاش همیشه حامی و همراهت باش عزیزدلِ مادر... و امیدوارم که بنده ی خوب و کامل خدا باشی و بشی... همه خوبی ها و زیبایی های دنیا رو با جون و دل برات میخوام

/ 6 نظر / 11 بازدید
فاطیما مامان ایلیا

عزیزم بسکه قشنگ مینویسی آدم وقتی شروع میکنه نمیتونه تا آخرش نخونه!!! من همه ی پست هات رو میخونم و چون رایان جون و ایلیا توی یک سن هستن زیاد میام وبلاگت اما خوب معمولا ایلیا فرصت کانت گذاشتننمیده بهم

شهرزاد

چه عجب مامان تنبل ! کلی هی اومدم دیدم خبری از پست جدید نیست دست از پا درازتر برگشتم تا اینکه امروز یه حسی بهم گفت بیام ببینم بالاخره مطلب جدید اومد یا نه! یه چیز جالب که در مورد بچه هامون وجود داره می دونی چیه لیلا جون؟ اینه که با وجود اینکه هر دو متولد یه روز و یه ماه و یک سال هستن ولی خییییلی با هم فرق دارن! البته شباهتهایی هست مثل میوه دوست داشتنشون یا محتاط بودنشون ولی بقیش تفاوته ...مثلا" اینکه می تونی بری حموم و نمیاد تو ! یعنی تو رویاهامم نمی تونم ببینم آراد یک جا بند بشه و دنبال من نیاد! یا نرفتنش تو تراس! کاملا" بر خلاف آراد که ما جرات نداریم در تراس رو باز کنیم ! شیرجه می زنه تو تراس!یا اینکه رایان محاله تنهایی جای دیگه ای از خونه باشه! هه! آراد از خداشه تنها بمونه و بدترین و خطرناکترین کارهایی رو بکنه که به عقل جن هم نمی رسه! یا حساس بودن به زدن! یا اخم و صدای بلند! در مورد آراد اینا تفریحه! و با زدن رو دستش کلی می خنده و دوباره اون کار رو انجام میده که کتک بخوره! بهر حال این چیزی که من از پستت فهمیدم اینه که خدا بهت شانس داده که رایان جونم یه پسر آروم و مهربونه خدا برات نگهش داره

persian mom

زیارت قبول رایان جون پسر خوش اخلاق مثل مامانت شدیااا[قلب] راستی لیلا وزنشو اشتیاه ننوشتی؟ 18 ماهگیش 10.900 بود الان 10.400؟؟؟[متفکر]

مامامهر

عزيزي خدا حفظش كنه، به زبان بومي مازندراني پدر اي ما به پدر و مادراشون دِدا و دٓدِه ميگفتن، رايان جوني احتمالا أجداد مازني داره، از طرف من محكم محكم ماچش كن

fatima

سلام دوستم.... [نیشخند] خیلی خوشحال میشم از وبلاگ من دیدن کنی. منتظرتم[قلب] نظر یادت نره[خونسرد] پسر نازی داری منو یاد بچگی های پسر خودم میندازه. خدا حفظش کنه

fatima

سلام دوستم.... [نیشخند] خیلی خوشحال میشم از وبلاگ من دیدن کنی. منتظرتم[قلب] نظر یادت نره[خونسرد] پسر نازی داری منو یاد بچگی های پسر خودم میندازه. خدا حفظش کنه